بارانی

شایـد امشـب بر تشنگـی سوزان خوابهایم بــــاران ببارد

برای اغاز گفتم که بدانی.

فردا روز دیگریست ...

                       که بی "تو"

               بر عمر تلف شده ی من افزودمی شود

همین روزها روز رفتن از راه می رسد

ومن طوری از خیال توگم می شوم.....

                                           که انگار هرگز نبوده ام.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی  | 

تولــــــــــدخونه ی دلـــــم

امروز وبم یه ساله میشه ......تولدش مبارک

خیلی خوشحالم تواین یه سال خیلی اتفاقا افتاد و همه ی اون خاطره ها تو این وب به ثبت رسیده اینجارو دوستش دارم و به هیچ قیمتی نمیذارم اینجا پاک بشه.........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی  | 

+

بـــرای دل خودمـــ..دوسـتش دارمــــ ــ ـ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

بايد كم كم چمدانم را ببندم ..يادت باشد هرچقدر  منتظر بودم نيامدي...توي طاغچه پشت قاب عكس مادر بزرگ" درد و دل هايم را برايت تا كرده ام ..

دوست دارم امروز كه دارم مي روم با يك نفر قهر كنم..كاش اينجا  بودي.!

دلتنگي هايم توي چمدان جا نمي شد..چند تاي آنها را برايت يادگاري گذاشته ام..

يك عالمه چهار شنبه  پر از پرسه زدن هاي الكي..

يك غربت خاكستري كه خنده هايت را قورت مي دهد.!

يك جاده كه آخرش پر از هيچ مي شود وقتي مي رسي به ته آن.!

يك سيب قرمز كه همش از دستت سر مي خورد وقتي كه صداي در مي آيد..

يك ساعت ديواري كه عقربه هايش روي پنج و بيست و پنج دقيقه و بيست و پنج ثانيه عاشق شده اند.!

و يك دلهره  تو خالي كه پر از انتظار مي شود وقتي خورشيد از سر ديوار كاه گلي خانه چشم چراني مي كند هر غروب.

دلتنگي هايم  مال تو..!

مي دانم چقدر دوستشان نداري.(مهم نيست.!)

بايد كم كم چمدانم را ببندم..يادت باشد هرچقدر منتظر بودم نيامدي.!!

 

 

 

پا ورقي :  شايد بگي هنوز نيومده دوباره شروع كردم.!ولي دلم بارون مي خواد ..

 

پا ورقي :  تنهايي هم بد نيست.!

 

پا ورقي : اي تو ر و ح ت زندگي...! هرچي مي خنديم و ميگيم بي خيالش بازم آخر آخرش مياد سراغم ون اون لحظه هاي لعنتي كه پر از غمه و اصلا دوستش ندارم.(ميگن غصه نخور آخه چرا اينقدر غمگيني.؟) مگه من مرض دارم كه دوست داشته باشم غصه بخورم.!؟ نميشه ل ا م س ب باور كن گاهي كم مياريم همه.!

 

پا ورقي:  اين نيز مي گذرد.. (آره مي گذرد ولي يكي ديگه مياد)

 

 

پا ورقي :چقدر دلم هواي هيچ كس رو كرده.

 

 

پا ورقي :  حوصله ندارم .(روانی دیوونه خل..)


پاورقی:الان چه وقت پاشکستن بود اخه وسط امتحانا....اه

 

دلم تنهاست.

   خیالم خسته از رویاست.

شبی با تو...

 دلم آغوش می خواهد.!

لحظه های لعنتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

دو سه هفته اي مي شود كه پرچم سفيد را جلوي زندگي به رقص در آورده ام و اصلا كاري به كارش ندارم ..دلتنگي هايم خيلي وقت است ته نشين شده و  حتی يادشان رفته  وقتي خورشيد نيمه جان هر روز قلقلك شان مي دهد بايد توي چشمم حسابي گرد و خاك به پا كنند تا دوباره ناودان پلكهايم شر شر كند..دو سه هفته اي مي شود كه سراغ عروسك پشت ويترين مغازه اي كه روي شيشه اش نوشته اند لطفا مرا بشوييد!! نرفته ام..(عروسكي كه هيچوقت نمي خندد)...ريتم آهنگ اين روزهاي من  پر شده از شمارش هاي معكوسي كه فرياد مي زنند  باختي ... اينجا آخر خط است..تازه فهميده ام زندگي پر است از ديالوگ هاي تكراري كه مدام بايد گوش آدمك ها را با آن نوازش كني.همین که بدانند تو هم هستی کافیست. دوست دارم بروم يك جاي خلوت كه حتا گنجشك ها هم تا حالا نرفته اند..گاهي وقتها كه دلم براي هيچكس تنگ مي شود دفتر خاطراتم را نبش قبر مي كنم  و تمام زمستان 89 را با چشمهايم ملتمسانه ورق مي زنم ..آن مرد در باران آمد..يك نفر از پشت پنجره  آن مرد را تماشا مي كرد. آن مرد برايش دست تكان داد و خندید! آن يك هم نفر خنديد..(كاش نمي خنديد).نيمه شب هاي سرد خزان  بدجور آدم را وسوسه مي كند براي پياده روي هاي يك نفره.(من و كفشهايم..بدون تو و كفشهايت)..

کاش می دانستم چرا درخت هاي كاج به پاييز خيانت مي كنند؟!

.

.

پا ورقي :دلم يك ليوان قهوه تلخ بدون شكر و يك لاو استوري آرام مي خواهد..

پا ورقي :حسابي دارم گيج مي خورم توي اين لحظه هاي لعنتي.دستم را هم كه نمي گيري.!(بي معرفت)

 

پا ورقي: دوست دارم  دهانم را ببندم  و داد بزنم تا درونم بيدار شود.

 

پا ورقي:زندگي يعني؟..( آنقدر بخند آنقدر گريه كن آنقدر شاد باش آنقدر غمگين باش آخرش هم بمير..همين)

 

.

 

.

قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب...

زندگیم قشنگتر شده.نه؟

لحظه های لعنتی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

برای غم انگیز ترین لحظاتم آوازی بخوان. امشب سازم کوک نیست!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

روی میــــزم هی یک قلبــ کج و کوله میکشــم!!! نقاشیــم خوبـــ است...امــا تا به حال قلبـــ سالم ندیده ام!!!فکـــر میکنم همه قلب ها درد دارد که کج و کوله میشود...انگـــار تمامی آنهایی که من میشناسم همسایـــه تو بودند...تو را دیده اند... تعریفتــــ را شنیده اند!!! من درد هایـــم را باید توی یکــــ بقچه بگذارم بچپـــانم توی قلبــــم...تا اگر سنگــــ صبوری پیدا شد...نشکند!!! دیگـــر احســـاس نوشتن در من نیستــــ..یک نفر تمام احساس مرا نابـــود کرد...یک نفــــر که بود....امـــا دیگـــر نیست...

پ:کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

دلم یه آرامش مثل آرامش مرگ میخواد......بدون اینکه بشنوی بدون اینکه بفهمی بدون اینکه درک کنی.....میخوابی واسه همیشه....
میدونستی من حسودم!میدونستی گاهی اوقات تو جایی که خوابیدی حسادت میکنم.....زود رفتی اما خوب رفتی.....حتی اگه عذاب بکشی حتی اگه تو قعر دوزخ باشی میدونی که داری تقاص کارای خودتو پس میدی..امامن،امامن نمیدونم نمیفهمم اصلا گیجم ،گیجم نمیدونم دارم تاوان کدوم کارم پس میدم! چرا یکی نمیاد برام توضیح بده بهم بگه لعیا ببین راهی رو رفتی که نباید میرفتی این تاوانشه..........کدوم اشتباه!کدوم کار!شایدم تلافی اشتباه کسی دیگست که داره از سرمن درمیاد..........دلم ازاینجا گرفته از اینجا از این زمان ازین حالی که توش هستم گرفته نمیخوام اینجا باشم....خدایا! یا خیلی بر گردون عقب یا خیلی ببرش جلو از اینجایی که هستم ناراضی ام..............
باگریه نوشت:کاش کابوس های هرشب تموم بشه..........
پ:خسته شدم از هرچی قرص و ارامبخش کی تموم میشه.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

به رفتن عادت نکنيد. عادت که بکنيد مجبوريد برويد حتي اگر دليلي نداشته باشيد. اعتياد به رفتن زندگي‌تان را نابود خواهد کرد.اين را کسي مي‌گويد که اين روزها - بي‌دليل - بهترين‌ها را مي‌گذارد و مي‌رود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

برگـــــه سفیــــدم پر از گلایـــه...پر از نگفتنــــی...پر...پر...امــــا خالی...باز هم نمیفهمی چه میگویم؟! آخـــر حرفــــ های مـــن کـــه پیچیـــــده نیستــــ...یادم بخیــــر!!...رد پاهایـــــــم را پـــاک کــــــــــردم به کســــــــــی نگوییـــد من روزی در ایـــــــــن دنیا مـــتولد شـــدم اینجا نفــــس کشیـــدم...شایـــد از قبل هم مـــرا مقیــــم اینجا کرده بودند...شاید من برای این دنیـــا با این حالــــم٬بیـــش از حـــد کوچکــــم...  مطمئنـــم که تو هم اینطور زندگی میکنی.... با خنده های دروغکـــی...برای صدمین بار بگویی حالم خوبــــ استــــ.. اما باز هم تنـــهایی بالا بیـــاوری...میخنــدی تا بگــویی روزگارم عالیست...اما چه ساده   میسوزی و نابود میـــشوی!!! کسـی نمی دانــد...این آرامش ظاهــر و این دل نــا آرام...چقــدر خستـــه اتـــــــ می کنــد!!!...اینجا جايي ست که ؛ارزش دل , قدر يک مورچه ست !!!هر دو خواسته يا نا خواسته زير پا لـــه مي شوند ... حـــال وضع وخیــــم مرا درک کن وقتی حســـرتی دارم به درازای زندگیـــــ...!!!

پ:کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

یه وقتایے دلت میخواد:

یکے از پشت سر چشماتو بگیره و ازت بپرسه

اگه گفتے من کے ام؟

تو هم دستاشو بگیرے و بگے:

هر کے هستے بمون…

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

دلم..........

هنـــوز شروع نکرده به نوشتن...بوی باران همه جا را برداشتــــ...بوی خاک باران خورده...من که چیـــزی هنوز نگفته ام...بـــاران ...دیــگر کسی نقطه چینتـــ را دنبال نخواهد کرد...از آدم ها قطع امیـــدکن خدا..من هم همین کار را کردم ... دوست دارم یکی چای بیاورد...من باشم..خدا باشد...باران بخواند...فنجان را بدهم دست خدا..با لبخند بگیـــرد...پاهایم را جم کنم روی صندلی...خدا بپرسد: ماریا؟! بگویم: جــانم؟! بگوید: تحمل کن...من را باز فراموش کردی؟! باز هم رفتی یکی را آوردی به او تکیـــه کنی؟! چای بپرد توی گلویم..ندانم چه کنم...اشکــــ بریزم... باران همچنان بخواند... خدا بیاید مرا در آغوش بگیرد..من دیگـــر چیزی احساس نکنم... بگویم: خدا؟! بگوید: چیستـــ بنده من؟! بگویم: دلـــم یکـــ آغوش میخواستــــ همیـــن... بعد برویـــم.. جایش مهم نیستــــ....فقط...فقط باز هم باران بخواند...

پ:کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

دَسـ ـتآےِ زَخـمیمــو دید و بآ نـِـگــَــرآنے پُـرسید :

" چے شُـ ـده ؟ چــِـرآ دَسـ ـتآت زَخمیـ ــَــن ؟ "

بآ اینڪـہ سَـ ـخت بود، خــَـ ـندیدمـــ ،

اَشڪـــ تــُـو چـ ـِشمآم حَــلـقــہ زَد .

بـَــغــَـلــَـمــ ڪـَـرد و گُـ ـفــت :

" بـآزَم گُـ ـلاے ِرُزے رو ڪـہ واسَــم آوردے خودِت چیـ ـدے ؟

پ:کــــی واسَـم گُـ ـل ِرُز مِِـــیارِیِــــ؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

با تو نیستم تو نخوان با خودم زمزمه میکنم . . . . من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام فقط کمی تو را کم اورده ام یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟ حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند با این همه واژه چه کنم؟ تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟ باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم باید خوب باشم من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام فقط کمی بی حوصله ام آسمان روی سرم سنگینی میکند روزهایم کش امده هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

هنـوز هـم دلـم تنـگ میشـود

بـراے حـرف زدنت

و بـراے تڪیهـ ڪلام هـایت

ڪ ِ نمیـدانستے

فقـط ڪلام تـو نبـود

مـטּ هـم ب ِ آنهـا

تڪیهـ دادهـ بـودم.....

پ:هنوزم جای اسمت نقطه چینه،دیگه نمیشه تکرار شد،دیگه نمیشه نوشت..از تو ازین لحظه های لعنتی..وقتی دیگه نیستی که این همه دلتنگی رو بخونی..نوشتن میشه واست یه مرداب....برگرد عقب..۸۹یه لحظه شم بی خاطره و بی حادثه نبود ماجرایی داشت و انگار داره..برگرد عقب لعنتی............دلتنگ صداتم...

پ:دلتنگ چشمات........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

دل درد های ادم بغض های وانشده ای اند دامنــــــه دار......مگر ادم چقدر جا دارد یک هو مثل قطره ای میشود زار و اویز از زندگی..مثل هزار باری که فکر میکنی بلد شده ای ..اما نشده ای..مثل توی ته که فکر میکنی سقوط است ...اما نیست مثل همه ی آن همه اهنگ هایی که فکر میکنی وا میکند خط های گره خورده ی پیشانی ات را.که اصلا میشود بنشینی و باهر نوایی گریه کنی...آنوقت پیش خودت میگویی کاش پنگوئن بود

خاطره نوشت:گفتی بنویس من شمال زاده شده ام اما تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام

دل نوشت:خسته ام از تکرار این همه بی حوصله گی ها

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

دلــم بـاران مـــی خواهد ،


 بارانـــی آرام امــا طـولانـــی ،


 تــا دسـت در دسـت قـــطره هایــش و پـا بـه پـایِ نمناکــی اش ،


 تمــام کوچــه بــاغ هـا را بــا پاهایـــی برهنــه قــدم زنــم ،


 مــن بـــغض کنــم ،


 آســـمان بـــبارد ،


 آســـمان بـــغض کنــد ،


 مـــن اشــک ریــزم ،


 آنـــگاه هــر دو آرام شویــــم .. .

پ:فقط سکــــوت در برابر عظمت سـکوتت که مـرا تا اوج مــی کشاند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

وقتی میـخواهمـت و نیستی چیزی عوض نمیشود!

                                      فقط من ذره ذره آب میشوم..    

همین،

پ:میخواهم بروم یک جایی که حتی گنجشک ها هم انجا نرفته باشند..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

دِلَمــ بَرایــــِ آرامِشــــــِ صــــِدایَتــــــ

بَرایــــِ دوستَتـــــ دارَمـ هایتَــــــ

دِلَمــــــ ،

بَرایــــِ تـــــو

تَنــــــگ شـُـــدِهــ !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

من نه آدمم " نه گنجشــــــک

...اتفــــاقی ســاده ام...

هربار می افتم و دو نیــــمه می شوم."

نیمی را باد می برد...نیمی را کسی که نمی شناسمش...!

نیمی از من...پراز بغض بود...

پس امشب" یا باد بارانی میشود

یا آن غریبه که نمی شناسمش!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+گاهـی ارزویت میشود تمــام نشدن جاده ای کــــــه بـــه بودنت ختم میشود......برایم کمـی بخوان،کـمی ستاره بچین(از اسمان بی ستاره ات)من دیگر دارم میرسـم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

گاهـــﮯ בلتــ بهانـــﮧ ـهایــ ﮯ میــ ﮯ گـــیرב
ڪــﮧخوבتـــ انگشتــ بـــﮧ בهآטּ مــﮯ مانــﮯ...

گاهــﮯ בلتنگـﮯ ـهآیــﮯ בآرﮮ
ڪـــﮧ فقط بآیــב فریاבشآטּ بزنــﮯ  امآ سڪوتــ مــ ﮯکنــﮯ ...

گاهــﮯ پشیمانــﮯ از کرבه פּ نآکرבه اتــ...

گاهـﮯ בلت نمــﮯ خواهد בیروز را بــﮧ یاב بیاورﮮ
انگیزه ا ﮮبراﮮ فرد ـآ ندارﮮ פּ حال ـهمـ  ڪــﮧ...

گاهــﮯ فقط בلت میخواهد زانو ـهایت را تنگ בر آغوش بگیرﮮ פּ
 گوشــﮧ ا ﮮگوشــﮧ تریـטּ گوشه اﮮ...!
ڪـﮧ مــﮯ شناسـﮯ بنشینــ ﮯ פּ "فقط" نگاه ڪنــﮯ...

گاهــﮯ چقدر בلت برای یڪ خیال راحت تنگ مــ ﮯشوב...

گاهــﮯ בلگیرﮮ شاید از خوבتـ...
פּ شاید...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی  | 

تو مانندِ من

با نگاهی زندگی کرده ای؟

با خنده ای ذوق کرده دلَ ت؟

با هق هقی

آشیانه بر سرَت آواااار شــــــــده؟


تو مانندِ من

با جمله ای یادگاری نوشت

شب را به صبح

صبح را به شب رسانده ای آخـــَــر؟

تو مانندِ من شنیده ای پشتِ درهایِ بسته بگویند:

رفـــــــــت!

بی "بی نشان" رفـــــــــــت !

بی نشان ماندُ

         او رفـــــــــــــــــــــــــــــت !!!

نشنیده ای !

ندیده ای!

نچشیده ای!


ویران شدنَ م را ندیدند!

نه او

نه تو

نه آنها

نه هیــــــــچ ضمیرِ مخاطبُ غیرِ مخاطب!



پ.ن:

جسمم یاری نمیکند ... حتی هق هقَ م را اگر بخواهم ، باز کسی نمی شنود!

در خَفا گریستَن را ، نمی دانی که چیـــست!

نمی دانیـــد !

خدایا . . . بسّه!

                                                                                  تیــــــــک تـــــاکِ تلخِ لحظه ها  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

+

آرزوهایت را شاید زیر گل بگذاری..........شک نکن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی 

دارم دیوونه میشم!!!

همین!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بانوی دی